مهمان ناخوانده‌ای که شاید این روزها زنگ خانه شما را هم بزند

برترین‌ها: بهناز اقبال(نویسنده) در یک پست اینستاگرامی از اتفاقی ناراحت کننده نوشت و داستان زنی را تعریف کرد که زنگ منزلش را به صدا درآورده.

متن پست بهناز اقبال را در ادامه می‌خوانید: امروز روز عجیبی بود. ساعت ۱۰ صبح خواب بودم که آیفون خانه به صدا درآمد. دیدم یک زن در تصویر است. گوشی را برداشتم و گفتم: «بفرمایید.»

در حالی که ماسک زده بود، با صدایی آرام گفت: «من چند کوچه پایین‌تر زندگی می‌کنم. حقیقتش مهمون دارم. شانسی توی کوچه‌ی شما اومدم و زنگ واحد شما رو زدم. شوهرم دو ماهه بیکار شده چند تیکه مرغ خریدم، شد یک میلیون. اگر لطف کنید و فقط ۱۰ پیمانه برنج به من قرض بدید تا آبروم نره، قول می‌دم هر وقت برنج خریدم براتون بیارم.»

من که پشت گوشی خشکم زده بود، فقط گفتم: «چند دقیقه صبر کن،لباس بپوشم بیایم پایین.»

اصلاً نفهمیدم چطور ۳۰ پیمانه برنج داخل کیسه ریختم و پایین رفتم.در را که باز کردم، چشمانش خندید. گفت:«شما مثل خواهر من ، چند تا مغازه رفتم ولی کارت ملی برای گرو قبول نکردند. پیشت باشه.»در حالی که هنوز خشکم زده بود و لال شده بودم فقط دستش را پس زدم و بغلش کردم.

چانه‌اش احتمالاً از بغض لرزید. محکم فشارم داد و رفت.هفت ساعت گذشته و من هنوز لالم.

بعضی صحنه‌ها فقط آدم را غمگین نمی‌کنند؛ چیزی را در درونش جابه‌جا می‌کنند که دیگر هرگز به جای سابق خود بازنمی‌گردد.

1

واکنش‌های اغلب کاربران به این پست هم دردآور بود:

هدی: دستتون درد نکنه، خوبی گم نمیشه. 

مامان معمولی: بهناز متنت رو خودم؛ دوبار، یه بار خودم را جای تو گذاشتم و یکبار جای اون زن! و دارم به پهنای صورت اشک میریزم. امیدوارم امید هیچ کسی ناامید نشه.

بهناز: من از اینکه شما یک فرشته هستین شک ندارم، چقدر خوشحالم که دوباره برگشتین و در این صفحه مجازی از واقعیتهای روزمره مردم می نویسید، قلمتان مثل همیشه زیبا مانا باشید.

اما الی در انتقاد به این پست نوشت: وای یه کار کردین هزار جا . هزار آدم پست و استوری کرده از دیروز، میخوای فلش بدم بریزی.

واکنش نیما که صاحب یک سوپرمارکت است: روزی ده تا شبیه این اتفاق برامون میفته دیگه رغبتی برای ادامه دادن ندارم، همه با آبرو و شرمنده از اوضاع وحشتناک مالی این روزا… افسردگی گرفتم….

کامنت نازنین: چقدر دردناکه ایمان داشته باشید به زودی این دوران تمام میشه.

گیتا هم از اتفاقی شبیه این نوشت: شاید باورنکردنی باشه دیروز برای من هم همین اتفاق افتاد، با این تفاوت که آقا بود و شرمنده دامادش که اولین بار می اومد خونه اش و دیدم یه گوشه ایستاده و داره گریه می کنه و هی پول میشماره. رفتم سراغش و با کلی خواهش که چی شده داستانش را گفت و من هنوز توی شوک.

منبع: برترین‌ها

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا